|
قصه از کجا شروع شد |
سال 90 که می خواست تموم بشه همگی دست در دست هم دادیم جهت خانه تکانی . . . و من هم به سهم خودم سعی در افزون کردن کار دیگران داشتم . . . با پودر پاشی بر در و دیوار . . . بالا رفتن از تمامی ارتفاعات ممکن و غیر ممکن . . . و بیرون کشیدن تمامی تجهیزات از این طرف و اون طرف . . . البته گاهی هم واقعا مفید بودم ( از حق نگذریم یک وقت). . . که یه هو عید اومد . . . شروع خاله بازی های عید. . مهمونی رفتن . . . و دیدن دوستایی که سال به سال گاهی همدیگر و نمی بینیم و تا همدیگر را می بینیم همه میگن : وای چه بزرگ شدی ماشاله . . . و در انتظار مهمون نشستن . . . اگر هم طاقت نیاریم می تونیم به صورت تکنیکی مشکل دیر اومدن مهمونها را حل کنیم . . و بازی با کادوهایی که گرفتم وکلی خوش به حالی . . . و اندکی تهران گردی و ایران گردی . . . بر کوله های پدری که در طول سال قسطی می بینیمش و عید کلا تلافی می کنیم . . . و در آخر . . . سیزده به در . . . با طعم تلخ تمامی تعطیلات . . . و این قدر به من خوش گذشت که روز اولی که قرار بود باز برم مهد کارت بزنم این طوری شدم . . . و خدا می داند چه لذتی دارد خواب . . . امیدوارم در سال جدید هیچ کس تو خواب خرگوشی نمونه . . . [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 3 بعد از ظهر ] [ ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |